08/06/2022
.
مادرم زن خوش ذوقی بود، هرچه نباشد رگ و ریشهی زندیه داشت و خواندن و نوشتن میدانست و خیلی با زنهای دیگر فرق داشت... خانمجان از این موضوع خوشش نمیامد، اما میدانم که پدرم برخلاف مادرش از اینکه زنش ذوق و سلیقه و سوادی دارد پنهانی کیف میکرد.
یکبار که مادرم رفته بود گوشوارهای بخرد یا نمیدانم النگویی اضافه کند، چشمش افتاده بود به قاشقهای نقره ای که آبکاری طلا داشت و دلش رفته بود.... رحمت که همراهش رفته بود را فرستاده بود پی پدرم که از حجره بیاید و قاشقها را بخرد!
از آن روز خانمجان مینشست و بلند میشد، پشت چشم نازک میکرد به پدرم و میگفت: " زن که پایش به بازار باز شد، دیگر در خانه بند نمیشود"
پدرم به سختی خندهاش را پنهان میکرد و سری تکان میداد و میگفت: "خانمجان! مگر شما نبودی که میرفتی بازار پارچه بخری که آقاجان شما را دید؟!"
خانم جان سرخ و سفید میشد، لبش را گاز میگرفت و میگفت: "استغفرالله معصیت داره والا این حرفا"